متن
ثمیلا امیرابراهیمیوقتی این عکس را
رو و پشت جلد کتاب فلسفه عکاسی دیدم، چیزی مرا به درون آن کشاند.
جذابیت این عکس
تنها به خاطر سادگی و صمیمیت موضوع، استحکام ترکیببندی و همآیی رنگهای آن نبود.
در این عکس، نظم کتابهای روی هم چیده شده حالتی آیینی به آن داده و «کتاب» همچون
شیء یا موضوعی ارزشمند و مقدس در وسط پهنای تصویر قرار گرفته است. اما در بلندی
تصویر، سطوح روشن و خطوط افقی کتابها پایینتر از مرکز شروع شده و از آنجا که خط
میز یا سطح تکیهگاه مشخص نیست، کتابها گویی دارند در تاریکی فرو میروند و غرق
میشوند. حتی مستطیل سفید و درخشان کتاب بالایی همچون شعلهی شمعی که رو به
خاموشی میرود به «تمام شدن» موضوع اشاره میکند. پشت کتابها، سایهروشن روی
دیوار با مرزی عمودی و تار، نور و تاریکی را درست در مرکز تصویر از هم جدا میکند.
فقط همین سایهها از حضور دیواری که کتابها به آن فشرده شدهاند خبر میدهند. نظم
صلیبی ریتم افقی کتابها و ریتم عمودیِ نور و سایه را تنها خط اریب سایهی کتابها
به هم میزند. نبودِ هر گونه اشاره و اطلاعاتی در مورد کتابها و اطاق، این عکس را
به تصویری انتزاعی و حتی مینیمال نزدیک میکند که در عین نمایش سادگی و ملال
روزمره حسی محزون و تراژیک دارد.
آیا این تصویر پایان کتاب است؟
