متن
فرزین آزرمپنهان
«اینجا چیست؟ من چه چیزی را میبینم؟ من واقعاً دربارهی این تصویر چه میدانم؟» این سؤالات را از تری برت به خاطر دارم؛ سؤالاتی برای توصیف عکس. حال من در حال دیدن چه هستم؟ انگار که خود تصویر، باب اول در راه شناخت خود را بر ما گشوده. جملاتی به سادهترین و خبریترین حالت ممکن بر تصویر چسبانده شدهاند؛ جملاتی که ظاهراً در پی رمزگشایی تصویر هستند. سیاوش نقشبندی عکسی را پیش چشم ما میگذارد که در نگاه نخست، آرام و آشناست؛ کودکی در فضای سبز، نور فلش که چمن و برگها را روشن کرده، شبی که بهسختی از پسِ نور دیده میشود. بدن کودک در قاب حضور دارد اما چهرهاش نیمهپنهان است؛ انگار تصویر از همان ابتدا میان آشکارگی و پنهانماندن مکث میکند. خطوط آبی و نوشتههای سادهای که روی عکس نشستهاند به عناصر تصویر اشاره میکنند، بیهیچ ادعای شاعرانه: زمین سبز است، عکس در چمن گرفته شده. تصویر خودش را معرفی میکند اما این معرفی بیش از آنکه اطمینانبخش باشد نوعی تردید به جا میگذارد.
این تردید با پیشرفتن نگاه عمیقتر میشود. قابها یکی پس از دیگری بر تصویر مینشینند، بخشهایی را برجسته و بخشهایی را حذف میکنند. هر قاب وعدهی فهم میدهد اما همزمان چیزی را بیرون میگذارد. زبانِ توصیفیِ نوشتهها خشک و دقیق است؛ زبانی که میکوشد جهان را به گزارههایی ساده تقلیل دهد. بااینحال، کودکِ پنهانشده پشت بوتهها از این نظم سر باز میزند. او نه کاملاً دیده میشود و نه میتوان حضورش را انکار کرد. معنا در همین فاصله شکل میگیرد؛ جایی که تصویر اجازه نمیدهد تنها یک خوانش بر آن مسلط شود و هر تلاش برای توضیح ناگزیر ناتمام میماند.
در پایان آنچه باقی میماند نه یک پیام روشن بلکه تجربهای معلق است. تصویر ما را وادار میکند مدام میان آنچه میبینیم و آنچه دربارهاش میگوییم رفت و برگشت کنیم. قابها، نوشتهها و نور، همگی بخشی از یک گفتوگوی ناتماماند که در آن هیچ صدایی صدای آخر نیست. عکس به جای آنکه معنا را تحویل دهد، امکان معنا را پیش میکشد؛ و شعرش دقیقاً در همین امکان است، در لحظهای که نگاه مکث میکند و میپذیرد که تصویر همیشه چیزی بیش از آن است که میتوان دربارهاش گفت.
