متن
سوگل غزنوی«من بر آن عاشقم
که رونده است»*
به عکس فوری سیاه و سفید لرزان عکاس نگاه میکنم که روشنی و
تیرگی، چارچوب عکسش را به دو نیم مساوی تقسیم کرده است. به نیمهی روشن بالا میروم
و از شیشهی ماشین منظرهی جاده را میبینم. گویی آن خودروی کوچک در دوردست تنها
نشانهی حیات در این برهوت سنگی است. به نیمهی دیگر که میآیم، به اتاقک تاریک
خودرو میرسم. عکاس که لابد وقتِ عکس رانندگی هم میکرده، مرا با هوشمندی در
جایگاه ناظر-راننده قرار داده است و به سنت دیرینهی عکاسی جادهای میبرد. روی
سطح کاغذ عکسش به پایین سُر میخورم، نوشتهی سادهی Me driving زیر عکس شبیه
یادداشتهای کنار دفترچهی خاطرات است. در نگاه اول شبیه یک توضیح پیشپاافتاده میماند
که میخواهد عکس را کامل کند و راز آن را بگشاید. نوعی شتابزدگیِ لذتبخش در این
دستخط است؛ گویی امتداد همان لرزش جاده است که به قلمش سرایت کرده و میگوید این
کلمات نه پشت میز تحریر، بلکه در همان لحظات عبور با عجله ثبت شدهاند تا از گزند
فراموشی در امان بمانند. باز پی کلمات را میگیرم؛ او آگاهانه از ضمیر اولشخص
استفاده کرده تا بر حضور خویش تأکید کند. انگار دیگر توضیح نیست بلکه یک اعتراف
است. این عکس دربارهی تجربهی فردیِ عبور است؛ نه دربارهی مبدأ و نه مقصد بلکه
دربارهی بودن در میانهی راه است. تمام حقیقتِ عکس در همان مرز میان تیره و روشن
خلاصه شده؛ جایی که عکس و کلمه، هر دو به آن اعتراف میکنند؛ «من بر آن عاشقم که
رونده است».
*از شعر افسانهی نیما یوشیج
