متن
سارا یکتاپوردریایی برای ما
در اولین روزهایی که به بایگان میرفتم دو عکس از شهریار توکلی انتخاب کردم تا دربارهشان بنویسم اما هر چه مینوشتم احساس میکردم توصیفهایم به پای غنای تصاویر نمیرسد. هنوز هم در همین فکرم اما امروز (2 بهمن 1404) این عکس راه خودش را به آنچه در ذهنم میگذرد یافته است و به جای اینکه من از آن بگویم آن عکس دارد چیزهایی را در ذهنم به تصویر درمیآورد. احساس میکنم فضای محبوسِ این عکس شبیه همان فضاییست که دارم تنفساش میکنم یا شاید بهتر باشد بگویم دارم در آن خفه میشوم. همهی راهها به بیرون مسدود شده. نمیتوان دید که بیرون چه خبر است، نمیتوان به بیرون گفت که این داخل چه میگذرد. چیزهایی که بر ما گذشته را انگار باید قصهگوهای داخل و خارج باز به ما دیکته کنند. آخر قصه را هم هر کس که صدایی دارد هر طور که دوست دارد تعریف میکند. در این فضای معلق نمیدانم به پیش میروم یا به پس؛ لحظهای پیش همراه کسانی بودم حالا اما تکافتاده شدهام و راهی هم برای ارتباط باقی نمانده.
دریای کوچکِ ما چشماندازی ندارد مطمئن نیستم که هرگز داشته
است. سرخط خبرها محاصرهمان کرده. تیترهایی بزرگ از راههایی نامطمئن؛ یکی مشکوکتر
از دیگری. خبرها را قطرهقطره از سیل دروغهای تیترها بیرون میکشم و آنچه میچکد
خون است. بعدتر میفهمم که قطرهها ورای تصورم بود. دریای خون به پا شده است و ما
هیچ کدام از دیگری خبر نداشتیم.
آب آکواریوم سالهای زیادیست که عوض نشده است. بوی تعفن میدهد.
تنها نوری که در آکواریوم میتابد نوری سرد است به سردی سردخانه.
