متن
فرزین آزرمجایی بیرون از شهر
(در این نوشته خودم را جای عکاس
خیال کردهام.)
وقتی بعد از چند
ماه به اینترنت دسترسی پیدا کردم، دیدم آلبوم جدید بُردز آو کانادا* منتشر شده است. خواستم که آن را در ماشین و حین رانندگی گوش کنم. در روزهایی که
ارتباط با دیگران دشوارتر از همیشه به نظر میرسید، رانندگی به یکی از معدود شکلهای
مواجهه با جهان بیرون بدل شده بود. شهر خلوتتر از گذشته بود؛ نه خالی، بلکه فرورفته
در سکوتی جمعی و ناخواسته. ترافیک است اما تا حدودی روان، و نسبت به قبل هم انگار
تحملش راحتتر. خیابانهای فرعی، مسیرهای ناشناخته و جادههایی که مقصد مشخصی
نداشتند، بیش از هر زمان دیگری مرا به خود فرا میخواندند.
در جادهی محلی
نسبتاً بلند و در تاریکیای که با نور ضعیف ماه کمی روشن شده بود، از دور، چراغهای
یخی بزرگراهی نمایان بودند که به مرکز شهر میرسید. باد خنک شب در اتاقک ماشین با ریتم
موزیک آمیخته میشد. توقفی کوتاه در کنار جاده صحنهای را آشکار میکرد که بیش از
آنکه به مکانی واقعی تعلق داشته باشد تصویری از یک مکان بود. شهرک کوچکی با خانههایی
فشرده در کنار هم. خانههایی که انگار شبح بودند و جادهای که در تاریکی محو میشد،
همه چیز را بدل به صحنهای معلق میکرد؛ جایی که نمیشد دقیقاً فهمید در حاشیهی شهر ایستادهای یا در خاطرهای از آن. مکانی توأمان زنده و متروک.
شب این کیفیت را تشدید میکند. انگار همه چیز از کارکرد روزمرهاش فاصله میگیرد و به تصویری از خودش بدل میشود. خانههایی که چراغی در آنها روشن نبود و جادهای که کسی از آن عبور نمیکرد. لحظه شبیه رؤیایی آشنا بود؛ در چنین لحظهای تصویر صرفاً ثبت یک مکان نیست؛ مواجههای است با کیفیتی از زمان و فضا که در آن گذشته، اکنون و امر خیالی برای لحظهای کوتاه بر یکدیگر منطبق میشوند.. مکانی توأمان زنده و متروک.
شب این کیفیت را
تشدید میکند. انگار همه چیز از کارکرد روزمرهاش فاصله میگیرد و به تصویری از
خودش بدل میشود. خانههایی که چراغی در آنها روشن نبود و جادهای که کسی از آن
عبور نمیکرد. لحظه شبیه رؤیایی آشنا بود؛ در چنین لحظهای تصویر صرفاً ثبت یک
مکان نیست؛ مواجههای است با کیفیتی از زمان و فضا که در آن گذشته، اکنون و امر خیالی
برای لحظهای کوتاه بر یکدیگر منطبق میشوند.
*Boards of Canada
