رعنا جوادی
بدون عنوان
1363
متن
غزاله هدایتناگهان اسب
این اسب با جثهای
نهچندان بزرگ، با چشمانی باز، در سکوتی سنگین آرمیده است. عکاس با نگاه از بالا این آرمیدن را دوچندان کرده است. گویی
آخرین نگاهش جایی میان زمین و آسمان سرگردان است. سایهها بر پیکرش نشستهاند و
نور کمجان بر چشم بازش میدرخشد. این چشم باز بیش از آنکه نشانهی زندگی باشد نشانهی
حضوریست از جانی که تازه از جهان رفته. این اسب نحیف هنوز خیره مانده است به سبزهزاری
که دیگر در آن نخواهد دوید. خوابِ بدن با بیداریِ چشم روایتی از پایان نیست؛ شکوه
تاختنیست ازنفسافتاده تا به ما بگوید به چشمان او بنگریم و بیداری ابدیاش را در
این عکس سیاه و سفید ببینیم.
