متن
فرزین آزرمتهران به مانند هر کلانشهر دیگری پر از قصههای بزرگیست که لحظههای کوتاه
را در خود حل میکند. پر است از تصاویر شلوغ و خوشترکیب. در تهران میشود به سبک
بروس گیلدن و میروویتز و باقی بزرگان عکاسی خیابانی، عکاسی کرد و عکسِ خوب ساخت.
تهران آدمهای بسیار با داستانهای بیانتها دارد که هر کدامش را میشود مجموعهعکس
کرد. بدنِ این تهران بزرگ اما همچنان نقاط بکری دارد که در درنگهای کوتاه بر
حاشیههای نادیدنیاش نمایان میشوند. جایی که در آستانهی معصومیت ناتورالیستی یک
روستا و ابهت خشن یک شهرِ در تمنای مدرنیته قرار میگیری و به تماشای این تقابل،
در جای خود میایستی و تصویرش را میسازی. تصویری که از سمت چپ به راست نگاه میکنی،
لایههای فشردهی خاک و چمن و بلوکهای سنگی، تو را به عمق یک گودال میبرند. گودالی
که مشخص نیست تا کجا رفته و لولههای سیاه بلندی همچون چنگال تیزی از آن بیرون
زده و حس شومی میدهد. این لولههای سیاه معلوم نیست تا کجای عمق این خاک و آن درختچهی
نزار را میجوند. این عکسْ داستان تهران است؛ داستانِ ساختن برای تخریب کردن و
پیشروی هر چه بیشتر تا جایی که مرزی دیده نشود و ندانی که آنچه که بوده کجا تمام
شده و آنچه که میخواهد باشد از کجا آغاز میشود.
