متن
مهتاب قائدیخیال منظره
به
عکس که نگاه
میکنم انگار تصویر از دو زمان متفاوت ساخته شده است. گذشتهای در پایین قاب
که پاسبانها با نگاهی گنگ و خیره به دوربین ایستادهاند؛ لشکرِ کنار ایستاده
در تضاد با تصویر زنیست که در یک قاب پیداست و در قابهای دیگر پنهان. پاسبانها
و قابها آنقدر ساکن و ثابتاند که تنها وزش باد در پرچمها به تصویرشان جان میدهد. در بالای تصویر اما زمان دیگری جاریست؛ تصویرش شبیه به نگاتیویست که
هنوز به تصویر پوزیتیو تبدیل نشده است. شاید بادی آمده است و چادر عکاس را به پیش
کشانده است یا شاید عکاس پرده را انداخته و بعد از ظهور، این نابجایی را دیده و
عکس را مخدوش پنداشته است. به هر رو هر چه باشد روز، شب شده است و کوههایی سپید و
نورانی پدیدار شده است، کوههای این عکس کوههایی از جنس عکساند؛ توهم منظرهاند
نه خود منظره. عکسی که شاید در گذشته تماشاگرش را پیدا نکرده است اما به یمن همین نقص
است که امروز خیال را ممکن میکند. خیال کوههایی زیبا که هرگز وجود نداشتهاند.
