متن
مهران مهاجرنرگسانگی
عکس را که میبینم خیلی چیزها مرا به خود مشغول میکند. عکس انگار دربارهی عکاسی است. عکس انگار دربارهی انعکاس است. عکس از نگریستن آدمی به عکس خود میگوید. و عکس از نگریستن عکاس به دیگری میگوید. انگار کودکی یا دختری جوان به عکس خود در آب مینگرد. و انگار عکاس این نگریستن را مینگرد. عکس ما را به یاد اسطورهی نارسیس میاندازد که شیفتهی عکس خود در آب شد و آنقدر به آن نگریست تا جان داد. یا شاید عکس شخص ثالثی را وارد ماجرا کرده و میخواهد بگوید که عکاس شاهد این مشاهده بوده است. نیمهگی عکس و تکهتکهگی آن بسی «شاید» و «انگار» پیش روی من میگذارد.
انگار عکس میخواسته چیزی یا چیزهایی را به ما بنمایاند یا
شاید میخواسته چیزهایی را بپوشاند.
دو پا میبینیم ایستاده که انگار درنگیدهاند و نمیدانیم
سر و بدنی که بر این دو پا استوار است سر و بدن کیست. و عکس بدنی را میبینیم در
آب که تودهای درهمفشرده است و بیسروپا، و خاکستری نرم آب و خاکستری خطخطی
علفزار، هر دو نصفه و نیمه، یکی بیشتر و یکی کمتر.
عکس از شکل دادن میگریزد. نه خاصیت نرگسانگی* به تمامی شکل میگیرد، نه عکاسْ عکسِ نگاهاش را کامل میکند. و لذت مدامِ ما از
نگریستن نیز ناتمام میماند.
*خاصیت نرگسانگی برابر شاعرانهی فارسی نارسیسیسم یا خودشیفتگی که فرزانهی فرهیخته شفیعی کدکنی وضع کرده است.
