بایگان عکس و کلمه
Photo
مهران مهاجر
بدون عنوان از مجموعه‌ی نحو محو
1402

متن

پویا کریم

ساحتِ محو

محو می‌باید نه نحو اینجا بدان
گر تو محوی بی‌خطر در آب ران
                                            مولانا

پیش از آن‌که تجلّیِ هستی به قیدِ نام‌ها درآید و مرغِ معنا به دامِ واژه‌ها افتد، در آغوشِ سکوتی دیرپا جز پرتویی اندک و دَمی گُلگون دگر هیچ نبود؛ حضوری بس مجرد و ژرف که هم طالبِ ظهور بود و هم مایل به خفا. تا دیده‌ام از آن پرتو روشن شد، عقلِ ناشکیبا بر آن شد تا قفسی سازد و آن را به‌سان پرده‌ای لرزان در باد یا تنی رفته از یاد بپندارد، اما آن نقشِ پرنیانی هم‌چون پروانه‌ای سبک‌بال از دامِ پندار گریخت و طوقِ هیچ کلامی بر گردن ننهاد.

چه خوش گفت آن فیلسوفِ فرزانه که جایگاه جمال آن‌جاست که غرورِ دانایی فرو ‌ریزد؛ ساحتی که در آن «خیال» و «فاهمه» چون دو کودک هم‌بازی در سرایی آفتاب‌گیر به شادی می‌نشینند، بی‌آن‌که یکی دیگری را به بندِ چیرگی کشاند. مرا نیز سرِ پاسخی صریح نیست و در پیِ قطعیتی نمی‌روم، چرا که عیشِ مدام در پرسه‌زدنی بی‌انتها میان خفایا و رازهاست.

راز عکس پیش رو، در نحوِ محو و پرده‌نشینی آن است. به گمانم این ناپیدایی گواه زوالِ آگاهی نیست، بلکه آستانه‌ای ا‌ست رو به بی‌کرانگیِ یک صیرورتِ ناب. عقلِ خودبین مدام می‌پرسد: «این چیست؟» و خیال هر دم قصه‌ای نو می‌بافد. عکسْ ساکن و ساکت است، اما چشمِ جان در ساحت آن بال‌ می‌گشاید تا دمی بارِ گرانِ «دانستن» را بر زمین بگذارد و از نو با دیده‌ای سرشار از شگفتی، بر مرزِ لغزانِ میان «حضور» و «غیاب» درنگ کند. اینک «نا-دیدن» خودِ رهایی‌ست؛ رهاییِ چشم سَر.