متن
پویا کریمساحتِ محو
پیش از آنکه تجلّیِ
هستی به قیدِ نامها درآید و مرغِ معنا به دامِ واژهها افتد، در آغوشِ سکوتی
دیرپا جز پرتویی اندک و دَمی گُلگون دگر هیچ نبود؛ حضوری بس مجرد و ژرف که هم طالبِ ظهور بود و هم مایل به خفا. تا
دیدهام از آن پرتو روشن شد، عقلِ ناشکیبا بر آن شد تا قفسی سازد و آن را بهسان پردهای
لرزان در باد یا تنی رفته از یاد بپندارد، اما آن نقشِ پرنیانی همچون پروانهای
سبکبال از دامِ پندار گریخت و طوقِ هیچ کلامی بر گردن ننهاد.
چه خوش گفت آن فیلسوفِ
فرزانه که جایگاه جمال آنجاست که غرورِ دانایی فرو ریزد؛ ساحتی که در آن «خیال»
و «فاهمه» چون دو کودک همبازی در سرایی آفتابگیر به شادی مینشینند، بیآنکه
یکی دیگری را به بندِ چیرگی کشاند. مرا نیز سرِ پاسخی صریح نیست و در پیِ قطعیتی
نمیروم، چرا که عیشِ مدام در پرسهزدنی بیانتها میان خفایا و رازهاست.
راز عکس پیش رو،
در نحوِ محو و پردهنشینی آن است. به گمانم این ناپیدایی گواه زوالِ آگاهی نیست،
بلکه آستانهای است رو به بیکرانگیِ یک صیرورتِ ناب. عقلِ خودبین مدام میپرسد: «این
چیست؟» و خیال هر دم قصهای نو میبافد. عکسْ ساکن و ساکت است، اما چشمِ جان در ساحت
آن بال میگشاید تا دمی بارِ گرانِ «دانستن» را بر زمین بگذارد و از نو با دیدهای
سرشار از شگفتی، بر مرزِ لغزانِ میان «حضور» و «غیاب» درنگ کند. اینک «نا-دیدن» خودِ
رهاییست؛ رهاییِ چشم سَر.
