متن
مهتاب قائدییک رؤیا در جریان است. بادبادکی با دو ابروی شرقی چشمانش به آسمان است، کودکی نخش را گرفته و سرنوشتش را نیز هم. بیاختیار به یاد سکانس آغازین رؤیایِ رؤیابین فلینی میافتم.* از ماشینی شبیه به همین به آسمان فرار کرد و پایش در هوا ماند، نخ واقعیت به پایین کشیدش و به دریا سقوط کرد. سقوطی که حالا منتظرم برای بادبادک ببینم؛ کجا کودک خسته میشود و کجا آدمِ بادبادکی به بیداری میرسد. به بادبادک فکر میکنم که در پرواز معنی میگیرد و به خوابهایم که دیگر در پرواز نیستند. به خوابهایی که به بیداری نزدیکترند تا رؤیا؛ بدون نخ، لمیده بر آسفالت و چشم به آسمان در انتظار دیده شدن در چشمان فرشتگان وندرس.* همان ناظرانی که بر فراز شهر میچرخند و به صدای سقوط درونیمان گوش میدهند. همانها که میدانند ما در کابوسهایمان هم به پرواز نمیاندیشیم.
*فیلم
هشت و نیم ساختهی فدریکو فلینی
*فیلم
بر فراز آسمان برلین ساختهی ویم وندرس
