متن
غزال غضنفریچشم در چشم
نمیدانم از نگاه عابری عکس را ببینم که در شبی بارانی از خیابان میگذرد یا عکاسی که عکس را ساخته و پرداخته است. نمیدانم بر وجه استنادی عکس تکیه کنم یا واقعیتِ برساختهی آن. شاید که فرقی هم ندارد و عکسِ آن مرد در آن قاب فلزی کنار زمینِ بارانزده همهی آن چیزیست که اینجا نگهام میدارد. فکر میکنم او را میشناسم اما هر چه بیشتر برای دیدنش تلاش میکنم کمتر مییابمش. چهرهی محوِ بیچهرهاش دال صریحیست بر هویت سیال و نامعلومش. او میتواند خیلیها باشد و در عین حال یک نفر است. انتظار دارم که در بالا ببینمش، بر فراز جایی یا چیزی؛ اما حضورش در آن پایین روی زمین آشناییزدایی میکند. و قابِ عکس او در قابی دیگر و دستِ آخر در قاب عکسِ عکاس مینشیند.
دنبال نگاهش
میگردم. دانههای درشت عکس آن را ربوده است. اما میدانم که به من خیره شده و نمیگذارد
عبور کنم. پس در این ارتباطِ بیمیانجی میمانم؛ مانند ارتباط بیواسطهی عکاسی با
خاطره و با مرگ.
